تبليغاتX
نقدینگی
نقدینگی فرهنگی!

یکی از سوالات خوبی که این روزها می تواند مطرح شود این است که حقیقتا معیار ارزش گذاری بر روی یک اثر هنری مثل یک فیلم سینمایی چیست؟ واضح است که فاکتورهای متنوع و البته در دوران مدرن، پیچیده ای برای این ارزیابی وجود خواهد داشت. این روزها تنوع ژانرهای سینمایی برای سلیقه هایی گوناگون، کار را برای ارزش گذاری بر روی آثار سینمایی –به طور خاص- بسیار مشکل تر کرده است. طبیعتا وابسته به هر طیف از افراد و سینمای دلخواهشان، فیلم های خوب یا بد می توانند خود را نشان دهند.

اما سوال دیگری که مطرح می شود این است: عامل اصلی برای اهدای جوایز از جانب جشنواره های معتبر سینمایی چیست؟ جشنواره هایی که هر کدام ادعای حرکت به سمت و سوی سینما به معنای هنر را دارند. مشخصا یکی از رسالت های هنر، جلوه دادن احساسات و البته برانگیختن حس زیبایی شناسی در مخاطب خود می باشد. هربخشی از سینما هم مانند رمان یا هر مدیوم دیگر، از زمان تولد خود، وسیله مناسبی در دست بازرگانانی بوده که هدفی جز سوء استفاده مالی نداشتند. با این وجود، وجهه هنری این ابزار بیان تا زمانی که انسان های ظریف و شکننده در این عرصه واردشده و خواهند شد به بقای خود ادامه خواهد داد. حس زیبایی شناسی البته چیزی نخواهد بود به جز توان هنرمند برای آنکه اثر خود را برای مخاطب قابل درک یا ملموس نماید. ما همگی در زندگی، لحظات خوشی و غم را از سر گذرانده ایم. همه ما حس ناکامی را تجربه کردیم و همگی با شمایل و فضای آن آشنا هستیم. پس چگونه می شود که ارائه تصاویری از ناکامی یک کشتی گیر  این چنین جذاب شود؟ تا آن حد که مشکلات خود را گوشه ای بگذاریم و بیاییم برای یک هیکل نخراشیده که نه آشنایمان هست و نه حتی هم وطنمان همدردی کنیم و بعضا برایش اشک بریزیم؟ درست در اینجا است که اهمیت هنر خود را نشان می دهد. یک نویسنده یا فیلمساز وظیفه دارد تا با انتخاب و جمع آوری لحظات ناب از زندگی قهرمان خود، جلوه ای ملموس از زندگی بشر را منعکس کند. شاید هیچ فضایی غیر از فضای درام، قادر نباشد که ما را این چنین با خود و هم نوعان خود آشنا کند. به قول میلان کوندرا: «تنها جایی که انسان می تواند دیگران را درک کند، رمان است.» حال آنکه سینما به جای توصیف با قدرت تصویر می تواند این قدرت ادراک را به بیننده اهدا کند.

این روزها نام «کشتی گیر» در مطبوعات و جلسات سینمایی به وفور دیده و شنیده می شود. سومین فیلم دارن آرونوفسکی که تصویرگر میانه زندگی یک قهرمان قدیمی کشتی کچ به نام رم جم با بازی فوق درخشان میکی رورک است. تیتراژ فیلم، با تصویر کردن برش هایی از روزنامه های دهه هشتاد که در آن خبر پیروزی قهرمان را درج کرده است و همراهی صدای موزیک سلحشورانه متال دهه هشتادی زمینه و صدای اعلام کننده مسابقات، پبشینه مختصری از قهرمان فرتوت بیست سال بعد –یعنی زمان حال- را  ارائه می کند. فیلم با صدای سرفه رم جم آغاز می شود که در حال آماده شدن برای رزم می باشد.

حالا قهرمان بیست سال گذشته کشتی، تبدیل به مردی میانسال شده است که از عوض شدن تصورات هواخواهانش در مورد خود نگران است. بنابراین با رنگ کردن مو، استفاده از سولاریوم و تمرینات سنگین زیبایی اندام –که انجام آن ها به وضوح برایش مشکل است- سعی می کند تا گذشت زمان را متوقف کند. با این وجود رم جم دیگر آن قهرمان سابق نیست. گیرم که هنوز مردم برایش دست می زنند و هنوز بر روی رینگ می رود. سمعک پشت گوش، باندپیچی های روی ساعد و زانو، کمردرد و صورتی که دیگر طراوت جوانی را ندارد، گویای همه چیز است. اما با این حال، میل به شهرت و دیده شدن در او مهمترین عامل برای تحمل کردن ضربات سنگین و غیرقابل تحمل حریفان است. شخصیت رم جم برای هر کسی که تمنای دیده شدن و شهرت ابدی داشته یا دارد قابل درک است. این مهم نیست که فرد دانشمند، هنرپیشه یا پزشک معروفی باشد، حتی مهم نیست که فرد قهرمان ورزش بچگانه و احمقانه و البته نمایشی رشته ای به نام کشتی کچ باشد و حتی دغدغه برد و باخت هم نداشته باشد – که می داند در کشتی کچ قهرمان بی چون و چرا خودش است.

حتی اگر رم جم می توانست تا با اصلاحات ظاهری بدنش را کاملا به فرم قبل نگه دارد، به هیچ وجه نمی تواند جلوی تحول روحی خود را بگیرد. او دیگر روحیه جوانی خود را ندارد که تنها و تنها فکرش محبوبیت باشد. حالا خواه ناخواه، می داند که چند قدمی به مرگ نزدیک شده است. حالا به دنبال چنگ زدن موقعیتی تثبیت شده است و به جستجو گر حسی به نام عاطفه است که خیلی چیزها در گذشته مانع از آن شده بود که بتواند آنرا لمس کند. او در ارتباط بر قرار کردن با تنها دخترش که هیچ دل خوشی از بی توجهی های دوران کودکی پدر ندارد نیز، ناکام است. همه چیز بوی تحول می دهد اما او نه اینکه نخواهد، توان تطبیق را در خود نمی بیند. تمام اجزای خانه کوچک رم جم بوی کهنگی گرفته است. این موضوع به خوبی در صحنه ای که در آن قهرمان کودکی را دعوت به بازی کشتی کچ در نینتندو می کند خود را نشان می دهد. بازی کردن با نینتندو برای کسی که این روزها با پلی استیشن  و کامپیوتر رو به رو است کاملا کسل کننده می باشد. حتی اگر کاراکتر بازی نینتندو، خود رم جم باشد.

گذشته هیچ چیز، حتی پول را هم برای رم جم باقی نگذاشته است. او مجبور است تا برای دراوردن خرج خود به فروشگاهی برود و بعد از شنیدن متلک از صاحب فروشگاه و دم برنیاوردن و به زور خندیدن، به کارهای یدی تن بدهد. در بسیاری از موارد، حرکت دوربین به صورت تعقیب کننده و قدم به قدم با رم جم می باشد. در سکانس بی نظیری از فیلم، دوربین او را در حالی که از راهرو ها رد شده و وارد قسمت فروش گوشت و سالاد – محل کار او- می شود تعقیب کرده و در همان حال، صدای تماشاچیان و آهنگ شنیده می شود. او فهمیده است که برای بقا دیگر چاره جز زندگی در گذشته را ندارد. عملا هیچ رشته ای برای پیوند دادن او با دنیای خارج و در لحظه حال وجود ندارد. قفسه های کاست و تصویر گیتاریست موبلندی که به دیوار خانه کوچکش نصب شده است خود گویای این مطلب است. دیدن چنین آدمهایی برای ما چیز غریب نیست. کسانی که سالها مرده اند و اکنون هویت آنها را چیزی تشکیل نمی دهد جز نوشخوار خاطرات خوب گذشته.

فراموش کردن قرار ملاقات با دخترش به او ثابت کرد که چیزی در زندگیش عوض نشده است. دخترش او را از خود رانده است. تنها زنی که در صحنه زندگی او وجود داشته پیشنهاد ازدواج او را رد کرده است و یکی از مشتریهایش او را در حالی که با ملاقه برایش سالاد می کشیده شناخته است. جمع شدن فشارهای این چنینی در او باعث می شود تا بازنشستگی را رها کرده و مجددا  قدم به رینگ بگذارد. ولو آنکه برگزاری یک مسابقه دیگر، منجر به مرگ او شود.

شاید به گونه ای بتوان بعد دیگر فیلم را، هجویه ای بر «کشتی کچ» دانست. ورزشی که بیشتر شبیه یک نمایش است تا ورزش و اساسا دوران طلایی مربوط به دهه هفتاد و هشتاد میلادی می باشد. قهرمانان مثبت یا منفی این ورزش با القابی که بر اساس ژست نمایشی آن می باشد به صحنه می آیند -و بعد از زد و خوردی دروغین که در فیلم با نشان دادن روابط دوستانه دو طرف بارها به آن اشاره شده است- در نهایت قهرمان خیر بر قهرمان شر پیروز می شود و دل طرفداران خود را شاد می کند. نکته اساسی در این شو، کتک خوردن قهرمان مثبت و مورد جفا قرار گرفتن او از طرف قهرمان منفی و در نهایت پیروزی قهرمان مثبت می باشد. رم جم، به قدری شیفته صحنه سازی چنین روایتی است که در یکی از نزاع  ها، تیغی را در مچبند خود پنهان می کند تا در اواسط بازی، آنرا روی صورت خود کشیده و به این روایت جان بیشتری بدهد. در جایی خدمتکار زن کافه، بعد از دیدن زخم های تیغ روی پیشانی مرد از او می پرسد مگر این دعواها قلابی نیست؟ رم جم با نشان دادن چندین زخم کهنه و تعریف کردن چند نزاع خونین به زن ثابت می کند که اگر دعواها حقیقی نباشد، زخم ها حقیقی است. در ادامه زن می پرسد که آیا این اتفاقات درد داشت؟، رم جم پاسخ می دهد: «نمی تونستم نفس بکشم، اما وقتی صدای تماشاچیا رو می شنوی، باید یه جوری سر کنی.» نزاع پایانی می تواند حکم مرگ را برای رم جم داشته باشد، اما او می رود تا با حقیقت زندگی خود بماند یا بمیرد. استقبال همان اندک تماشاچیان و پخش شدن آهنگ “Guns & Roses”  انگار او را به گذشته برده و مانع اندیشیدن او به عاقبت کاری که انجام می دهد می شود. و در نهایت رم جم با لبخندی شیرین و در اوج وخامت احوال از روی کنج رینگ می پرد و در حین صحنه اسلوموشن، ما تنها شاهد لرزش خفیف دشک هستیم. به نظر این قلم پایان بندی این فیلم به هیچ وجه باز نیست که اگر حتی مرگ قهرمان در آن مسابقه اتفاق نیفتد قطعا شرکت در مسابقات بعدی، -کاری که رم جم قطعا بعد از زنده ماندن از آن مسابقه خواهد کرد- او را به همراه گذشته خود نابود خواهد کرد.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 15:29  توسط محمدرضا  | 

رفت و برگشت های زمانی در سکانس ها وسرگردانی بیننده در زمان، طوری در بستر داستان گنجانیده شده است که علیرغم اینکه بیننده در ابتدا و حتی اواسط فیلم نمی تواند درک درستی از تصور یک داستان منسجم داشته باشد، مشتاقانه بر جای خود میخکوب می شود بلکه نهایتا از داستان فیلم سر دربیاورد. و این موضوع را دقیقا می توان به طراوت و خلاقیت کارگردان جوان و خوشفکر اسپانیایی نسبت داد.

درواقع یکی از مهمترین عواملی که این جذابیت مخاطب را در طی فیلم ممکن می سازد حس تعلیق منحصر به فردی است که آمنابار در این کار و اغلب کارهای دیگرش دارد. هرچند نمود داستانی آن از هر اثر به اثر دیگر کاملا با یکدیگر متفاوت و حاوی نکات جالب و به اقتضای درونمایه فیلم است. مثلا در فیلم قبلی این کارگردان یعنی "تسیس" که تریلری روانکاوانه است این عدم قطعیت در مورد تشخیص قاتل روانی میان دو شخصیت صورت می گیرد به طوری که حتی کسانی که انواع فیلم های در ژانر تریلر را دیده اند و یا کتاب های پلیسی را خوانده اند تا آخرین لحظات نیز از تشخیص قاتل اصلی عاجزند. این موضوع در فیلم "دیگران" به صورت تعلیق در فهم مکانی و زمانی روایت وجود دارد و تنها در اواخر ماجراست که بیننده پی می برد که تا آن موقع در حال وارونه دیدن زاویه دید کلیشه ای جهان زنده ها به مردگان را در پیش و روی خود داشته است. اینجاست که می توانیم یقین کنیم که لو ندادن کلید اصلی داستان فیلم فقط در یک فیلم و به صورت اتفاقی نبوده بلکه از شاخصه های بارز آثار این کارگردان است.

در فیلم  "چشمهایت را باز کن" معمای اصلی در مورد زندگی قهرمان فیلم است. طوری که قدم به قدم بیننده با سزار پسر جوانی که در جستجوی واقعیت زندگی خود است همگام شده و با او همذات پنداری می کند. دیدن "سزار" با صورتی عجیب و زیر سایه روشن نور زندان و درک آنکه دهان وی هنگام حرف زدن با وکیل خود باز نمی شود ناخودآگاه بیننده را با چالشی مواجه می کند که او را برای گره گشایی از زندگی این سزار و سزاری که ابتدای فیلم در مهمانی دیده است ترغیب می کند. درواقع وقوع تصادف آغازگر جریان های پیچیده و ناسازگار با واقعیت است. و هر چه ماجرا رو به جلو می رود پیچیدگی های آن نیز بیشتر می شود. صدمه دیدن صورت سزار و تغییر چهره سوفیا از چهره دختر مورد علاقه او به دختر دیگر دو عنصر اساسی در ایجاد ابهام در زندگی سزار می باشند.

این کابوس روایی تا اواخر فیلم یعنی جایی که "آنتونیو" یعنی روانپزشک سزار که به حرفهای او در مورد زندگی عجیبش وقعی نمی نهد به ضرب گلوله کشته می شود ادامه می یابد. و در آن هنگام است که با قدم گذاشتن آنتونیو  در دنیای مالیخولیایی سزار به صحت گفته های بیمارش ژی می برد. و در آنجاست سرانجام آمنابار به شکل غافلگیر کننده ای پرده از راز بر می دارد و به بیننده می فهماند که تمام آنچه که او دیده ساخته توهمات سازنده اش یعنی سزار بوده. در صحنه ای مدیر شرکت در پاسخ به این پرسش سزار که چرا علیرغم وعده او مبنی بر زندگی در جهان رویایی دقیقا بر طبق خواسته فرد او زندگی وحشتناکی را از سر گذرانده جواب می دهد که این همان دنیایی بود که ذهن تو برای خودت ساخت. و این به نحو زیبایی تداعی کننده زندگی منطبق با نوع اندیشه در روانشناسی است.  حضور انسان مجازی و از أن بالاتر معشوق مجازی و نمایش کوتاه بی هویتی این دو می تواند کنایه جالبی باشد بر انگیزه های مادی در ژیشرفت تکنولوژی.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 9:45  توسط محمدرضا  | 

داستان:سزار جوانی است که مدتی است احساس می کند که زندگی روزمره اش دچار اختلال گردیده است. به این صورت که مدام با حوادثی عجیب و غیر منتظره غافلگیر می شود. سرانجام وی متوجه می شود که وی در زندگی حقیقی خود دچار سانحه رانندگی شده است. بعد از این تصادف سزار که صورتش به شدت آسیب دیده است تصمیم می گیرد تا با ثبت نام در موسسه ای که با منجمد کردن مشتریان خود، این امکان را برای آنها فراهم می کند که تا فرارسیدن پیدایش تکنولوژی جدید انتظار بکشند. اما این شرکت برای مشتریان خود این امکان را نیز فراهم می کند تا در طول مدت انجماد در دنیایی کاملا مجازی، که زاییده تخیلات صرف انسان است به زندگی خود ادامه دهند. اما سزار با افکار و رویاهای تلخ خود، کابوسی از "زندگی" برای خود ساخته است. کابوسی که هر لحظه را برایش تبدیل به جهنمی غیرقابل تحمل کرده است. سرانجام وی با خودکشی در دنیای مجازی وارد دنیای حقیقی در صد سال آینده می شود. 

هر بیننده منصفی که برای اولین بار فیلم "چشمهایت را باز کن" ساخته آلخاندرو آمنوبار را ببیند، تنها با درنظر گرفتن این نکته که وی هنگام ساخت این فیلم فقط ۲۵ سال سن داشته است قاعدتا باید بر نبوغ وی صحه بگذارد. ظاهرا فیلم "آسمان وانیلی" با بازی تام کروز و پنه لوپه کروز نیز، بازسازی آمریکایی این فیلم است و آنطور که شنیدم به خوبی نسخه اصلی خود درنیامده است.

بر اساس تعریف کلاسیک ، در یک ماجرای خطی بیننده یا خواننده انتظار دارد تا با سلسله ای از حوادث منطقی رو به رو باشد تا با دنیال کردن آن در جریان داستان فیلم یا کتاب قرار بگیرد. اما با کهنه شدن این فرم از روایت، این روزها یک اثر هنری می باید بسیار پرمایه و متفاوت باشد تا مضمون آن شیوه خطی روایت را تحت الشعاع قرار دهد و بدین ترتیب اثری تحسین برانگیز نام بگیرد. از طرف دیگر، بسیاری از هنرمندان به علت عدم تسلط بر شیوه روایت غیرخطی آثاری ضعیف و کم ارزش و بعضا بی ارزش ساخته یا نوشته اند که این روزها تعدادشان هم کم نیست. بنابراین دست گذاشتن روی این مقوله کار هر کسی نیست و احتیاج به تجربه یا استعدادی درخشان جهت اشراف کامل بر موضوع و پرداخت داستان دارد. 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 11:22  توسط محمدرضا  | 

بر اساس مطلب قبل، شاید بتوان نتیجه گرفت که یکی از دلمشغولی های عمده لارس فونتریر، نمایش معصومیتی نامتناسب با نظام دنیای انسان معاصر و نمایش تضاد های متعاقب آن هنگام رویارویی با واقعیت باشد. مضمونی که شاید پیش از این بارها و بارها توسط کارگردانان گوناگون و در دوره ها ی مختلف سینما به آن پرداخته شده است. اما نکتۀ متمایز کننده آثار این فیلمساز، روایت بی دخل و تصرف مستقیم او در قسمت های رئال ماجراست. پرداختی که عمده موفقیت آن مدیون استعداد خارق العاده کارگردان در القای نامحسوس عناصر تاثیرگذار در اثر می باشد. درواقع دستکاری سازنده فیلم در فیلم به حدی بر فرم کار موثر بوده است که دیگر به سختی می توانیم به این دیدگاه تیره و سیر طبیعی اتفاقات عنوان ناتورالیسم را اتلاق کنیم. به بیان دیگر، فونتریر در عین اغراق در تلخی ماجرا، کل داستان را برای بیننده باورپذیر کرده است و نکته تحسین برانگیز کار در همین جاست.
کارکرد فانتزی موسیقی در فیلم های موزیکال که با رقص و آواز همراه است، در فیلم "رقصنده در تاریکی" شکل بدیع و به جایی پیدا می کند. درواقع سلما که در دنیای واقعی دلخوشی و محبت دندانگیری پیدا نمی کند و در عین حال علاقه وافری به موسیقی و رقص دارد، از کوچکترین فرصتی استفاده می کند تا به دنیای خیال برود تا کمتر با چهره کریه حقیقت رو به رو شود. به همین دلیل با دیدن اولین سکانس موزیکال و بعد از آن سکانس های دیگر، فلسفه انتخاب خواننده مشهور آیسلندی یعنی بیورک را برای ایفای نقش اول در می یابیم. این سکانس ها که معمولا در سخت ترین شرایط روی داده برای سلما در ذهن وی شکل می گیرند، معمولا با ریتم و حرکتی مثل سر و صداهای مربوط به دستگاه های کارخانه یا حرکت قطار و درانتها حرکت کفش پلیس زن شروع می شود و در واقع این صداها مدخلی می شوند برای ورود وی به عالم رویا. عالمی که می تواند بی هیچ محدودیت و قید و بندی، هرانسانی را با هر شمایلی به رقص آواز وادارد. به تدریج سلما به حدی شیفته این عالم بی ریا و صادق می شود که دیگر حتی از دست دادن بینایی هم نمی تواند عاملی برای عذاب او باشد. بلکه به نظر می رسد به نوعی از این موضوع نیز حتی استقبال می کند. این موضوع وقتی که جف جوان علاقمند به سلما از او می پرسد که آیا چشمانت جایی را نمی بیند و می شنود: What is there to see  به نوعی بارز مشخص می شود. درواقع از دست رفتن بینایی سلما می تواند به شکل توفیقی اجباری برای وی تلقی شود. توفیقی که به موجب آن دیگر اثری از پلیس قانون شکن و دوستان خیانت کار را نمی بیند و به نوعی از قید قاب پرتنش و لرزانی که دوربین روی دست فونتریر به بهترین نحو ممکن روایت دنیای بیرون را می کند آزاد می شود.
هرچند گاهی این شیوه فیلمبرداری که گویا از اجزای لاینفک جنبش دگما نود و پنج است گاهی کلافه کننده می شود و گاهی هم عجیب لذتبخش و تحسین برانگیز. مثل شباهت کاملا به جای بعضی از صحنه ها به فیلم های خانگی و تصویر کردن احساس های آشنای آن.
چهره منفعل و پذیرای تقدیر سلما در دادگاه باز هم تکرار می شود. عملا سلما در آن لحظات پرتنشی که به نوعی پرمخاطره ترین وضعیت فعلی اوست، با شنیدن برخورد ضربه های خودکار بر روی میز خبرنگاران خود را به عالم رویا می برد و در اینجاست که موسیقی به همراه رقص اعضای حاضر در دادگاه شروع می شود. و به بدین ترتیب طنزی سیاه یا هجوی بر شادی بی منطق فیلم های موزیکال شکل می گیرد.
در انتها، وقتی زمان اعدام سلما فرا می رسد، وی از فرط ترس گویا توان به پا خاستن نیز ندارد و در اینجاست که افسر نگهبان -زنی بر خلاف ظاهر سرد و بی روحش، رفتاری انسانی دارد- با ضربه زدن چکمه های خود بر زمین، تلاش می کند تا ریتم مناسب برای ایجاد موسیقی ذهنی سلما را فراهم کند تا 107 قدم مانده را تا طناب دار را با آخرین سکانس موزیکال و تخیلی خود طی کند. و طبیعی است که بیننده  مخصوصا از دیدن این صحنه های انتهایی حس و حالی که موقع تماشای فیلم اشک ها و لبخندها پیدا می کند را احساس نکند. 
شاید تعلل سلما در پای چوبه دار، باعث شود تا بیننده منتظر معجزه ای نجاتبخش در آخرین لحظات باشد. اما این انتظار دیری نمی پاید و با صدای ناگهانی افتادن و معلق ماندن سلما به انتها می رسد. و بالاخره سکوت می ماند و طنین هیچ صدای آهنگی برای برانگیختن احساسات.
+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 23:3  توسط محمدرضا  | 

داستان: سلما زنی مهاجر است که به همراه پسر کوچک خود مدتیست که به آمریکا مهاجرت کرده است. وی دچار نوعی بیماری ژنتیکی است که به خاطرش در حال از دست دادن بینایی خود است. سلما با تمام توانش در کارخانه ای کار می کند تا بتواند خرج عمل پسرش که او نیز به زودی به سرنوشت مادر مبتلا می شود را تهیه کند. اما در همین حین به علت اوج گرفتن بیماری، توان ادامه کار را از دست می دهد و نهایتا اخراج می شود. بیل صاحبخانه سلما که پلیسی ورشکسته است، تنها کسی است که از راز پس انداز سلما با خبر است و پس از شنیدن پاسخ منفی از طرف سلما، مبنی تقاضای قرض دادن پس انداز پول مواجه می شود، از کم بینایی سلما سو استفاده می کند و پول او را می دزدد. سلما برای بازپس گرفتن پول به خانه بیل می رود، اما بیل می خواهد که یا پول را به او بدهد یا او را به قتل برساند که در نهایت، سلما کاملا ناخواسته و برای گرفتن حق خود مجبور به قتل بیلی به طرز فجیعی می شود. اما از آنجاییکه تمام شواهد بر علیه سلماست، وی پس از دستگیری محکوم به اعدام و سرانجام کشته می شود.

امروز با دیدن دومین فیلمی که از لارس فونتریر دیدم، یقین پید کردم که تم دردآور موجود در فیلم "شکستن امواج" منحصر به همان یک فیلم نبوده و انگار از عناصر اصلی خط فکری این کارگردان مطرح سینمای جهان است. آنچه که مسلم است، فوتریر هم مثل هر هنرمند دیگری خواه ناخواه دیدگاه و جهانبینی شخصی خود را هم به همراه موضوع و داستان اصلی که روایت می کند به فیلم تزریق می کند. این است که شاید با شنیدن خبر اخیر مبنی بر بستری شدن وی در یک بیمارستان روانی و آن هم به علت بروز افسردگی حاد، دچار شگفتی نشویم.
نگاه تیره کارگردان آنقدر بر اثر مسلط است که هر دو فیلم مطرح وی را تبدیل به بستری از واقعیات بدون زمان و مکان تبدیل می کند. در واقع چه "شکستن امواج" باشد چه "رقصنده در تاریکی" آنچه که بیننده در پیش و روی خود دارد، تصاویری است با نورپردازی مرده و رنگ های کدر. حال فرقی ندارد که داستان در انگلستان این سالها روی بدهد یا در آمریکای چهل و اندی سال قبل. نمی دانم طبق چه قاعده نشنیده ای و صرف تجربه دیده هایم، اعتقاد دارم که بسیار کمند هنرمندان و نویسندگانی که موفق به خلق چندین اثر مجزا و مستقل با چندین ایده بکر و پردازش های خلاقانه و گوناگون می شوند. و علت اصلی این موضوع از آنجا نشاُت می گیرد که دیدن قسمتی از نادیده های جهان تا زمان حیات هنرمند آنقدر در ذهن وی بسط و توسعه پیدا می کند که عملا وی دیگر مجال کافی برای پرداخت فصل نویی از بدعت و نوآوری نخواهد داشت. شاید به همین علت باشد بعضا می توانیم بگوییم که مثلا درونمایه فیلم های برگمان، غربت انسان جدید در سال ها اخیر است و ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 21:9  توسط محمدرضا  |