درواقع یکی از مهمترین عواملی که این جذابیت مخاطب را در طی فیلم ممکن می سازد حس تعلیق منحصر به فردی است که آمنابار در این کار و اغلب کارهای دیگرش دارد. هرچند نمود داستانی آن از هر اثر به اثر دیگر کاملا با یکدیگر متفاوت و حاوی نکات جالب و به اقتضای درونمایه فیلم است. مثلا در فیلم قبلی این کارگردان یعنی "تسیس" که تریلری روانکاوانه است این عدم قطعیت در مورد تشخیص قاتل روانی میان دو شخصیت صورت می گیرد به طوری که حتی کسانی که انواع فیلم های در ژانر تریلر را دیده اند و یا کتاب های پلیسی را خوانده اند تا آخرین لحظات نیز از تشخیص قاتل اصلی عاجزند. این موضوع در فیلم "دیگران" به صورت تعلیق در فهم مکانی و زمانی روایت وجود دارد و تنها در اواخر ماجراست که بیننده پی می برد که تا آن موقع در حال وارونه دیدن زاویه دید کلیشه ای جهان زنده ها به مردگان را در پیش و روی خود داشته است. اینجاست که می توانیم یقین کنیم که لو ندادن کلید اصلی داستان فیلم فقط در یک فیلم و به صورت اتفاقی نبوده بلکه از شاخصه های بارز آثار این کارگردان است.
در فیلم "چشمهایت را باز کن" معمای اصلی در مورد زندگی قهرمان فیلم است. طوری که قدم به قدم بیننده با سزار پسر جوانی که در جستجوی واقعیت زندگی خود است همگام شده و با او همذات پنداری می کند. دیدن "سزار" با صورتی عجیب و زیر سایه روشن نور زندان و درک آنکه دهان وی هنگام حرف زدن با وکیل خود باز نمی شود ناخودآگاه بیننده را با چالشی مواجه می کند که او را برای گره گشایی از زندگی این سزار و سزاری که ابتدای فیلم در مهمانی دیده است ترغیب می کند. درواقع وقوع تصادف آغازگر جریان های پیچیده و ناسازگار با واقعیت است. و هر چه ماجرا رو به جلو می رود پیچیدگی های آن نیز بیشتر می شود. صدمه دیدن صورت سزار و تغییر چهره سوفیا از چهره دختر مورد علاقه او به دختر دیگر دو عنصر اساسی در ایجاد ابهام در زندگی سزار می باشند.
این کابوس روایی تا اواخر فیلم یعنی جایی که "آنتونیو" یعنی روانپزشک سزار که به حرفهای او در مورد زندگی عجیبش وقعی نمی نهد به ضرب گلوله کشته می شود ادامه می یابد. و در آن هنگام است که با قدم گذاشتن آنتونیو در دنیای مالیخولیایی سزار به صحت گفته های بیمارش ژی می برد. و در آنجاست سرانجام آمنابار به شکل غافلگیر کننده ای پرده از راز بر می دارد و به بیننده می فهماند که تمام آنچه که او دیده ساخته توهمات سازنده اش یعنی سزار بوده. در صحنه ای مدیر شرکت در پاسخ به این پرسش سزار که چرا علیرغم وعده او مبنی بر زندگی در جهان رویایی دقیقا بر طبق خواسته فرد او زندگی وحشتناکی را از سر گذرانده جواب می دهد که این همان دنیایی بود که ذهن تو برای خودت ساخت. و این به نحو زیبایی تداعی کننده زندگی منطبق با نوع اندیشه در روانشناسی است. حضور انسان مجازی و از أن بالاتر معشوق مجازی و نمایش کوتاه بی هویتی این دو می تواند کنایه جالبی باشد بر انگیزه های مادی در ژیشرفت تکنولوژی.
داستان:سزار جوانی است که مدتی است احساس می کند که زندگی روزمره اش دچار اختلال گردیده است. به این صورت که مدام با حوادثی عجیب و غیر منتظره غافلگیر می شود. سرانجام وی متوجه می شود که وی در زندگی حقیقی خود دچار سانحه رانندگی شده است. بعد از این تصادف سزار که صورتش به شدت آسیب دیده است تصمیم می گیرد تا با ثبت نام در موسسه ای که با منجمد کردن مشتریان خود، این امکان را برای آنها فراهم می کند که تا فرارسیدن پیدایش تکنولوژی جدید انتظار بکشند. اما این شرکت برای مشتریان خود این امکان را نیز فراهم می کند تا در طول مدت انجماد در دنیایی کاملا مجازی، که زاییده تخیلات صرف انسان است به زندگی خود ادامه دهند. اما سزار با افکار و رویاهای تلخ خود، کابوسی از "زندگی" برای خود ساخته است. کابوسی که هر لحظه را برایش تبدیل به جهنمی غیرقابل تحمل کرده است. سرانجام وی با خودکشی در دنیای مجازی وارد دنیای حقیقی در صد سال آینده می شود.
هر بیننده منصفی که برای اولین بار فیلم "چشمهایت را باز کن" ساخته آلخاندرو آمنوبار را ببیند، تنها با درنظر گرفتن این نکته که وی هنگام ساخت این فیلم فقط ۲۵ سال سن داشته است قاعدتا باید بر نبوغ وی صحه بگذارد. ظاهرا فیلم "آسمان وانیلی" با بازی تام کروز و پنه لوپه کروز نیز، بازسازی آمریکایی این فیلم است و آنطور که شنیدم به خوبی نسخه اصلی خود درنیامده است.
بر اساس تعریف کلاسیک ، در یک ماجرای خطی بیننده یا خواننده انتظار دارد تا با سلسله ای از حوادث منطقی رو به رو باشد تا با دنیال کردن آن در جریان داستان فیلم یا کتاب قرار بگیرد. اما با کهنه شدن این فرم از روایت، این روزها یک اثر هنری می باید بسیار پرمایه و متفاوت باشد تا مضمون آن شیوه خطی روایت را تحت الشعاع قرار دهد و بدین ترتیب اثری تحسین برانگیز نام بگیرد. از طرف دیگر، بسیاری از هنرمندان به علت عدم تسلط بر شیوه روایت غیرخطی آثاری ضعیف و کم ارزش و بعضا بی ارزش ساخته یا نوشته اند که این روزها تعدادشان هم کم نیست. بنابراین دست گذاشتن روی این مقوله کار هر کسی نیست و احتیاج به تجربه یا استعدادی درخشان جهت اشراف کامل بر موضوع و پرداخت داستان دارد.
داستان: سلما زنی مهاجر است که به همراه پسر کوچک خود مدتیست که به آمریکا مهاجرت کرده است. وی دچار نوعی بیماری ژنتیکی است که به خاطرش در حال از دست دادن بینایی خود است. سلما با تمام توانش در کارخانه ای کار می کند تا بتواند خرج عمل پسرش که او نیز به زودی به سرنوشت مادر مبتلا می شود را تهیه کند. اما در همین حین به علت اوج گرفتن بیماری، توان ادامه کار را از دست می دهد و نهایتا اخراج می شود. بیل صاحبخانه سلما که پلیسی ورشکسته است، تنها کسی است که از راز پس انداز سلما با خبر است و پس از شنیدن پاسخ منفی از طرف سلما، مبنی تقاضای قرض دادن پس انداز پول مواجه می شود، از کم بینایی سلما سو استفاده می کند و پول او را می دزدد. سلما برای بازپس گرفتن پول به خانه بیل می رود، اما بیل می خواهد که یا پول را به او بدهد یا او را به قتل برساند که در نهایت، سلما کاملا ناخواسته و برای گرفتن حق خود مجبور به قتل بیلی به طرز فجیعی می شود. اما از آنجاییکه تمام شواهد بر علیه سلماست، وی پس از دستگیری محکوم به اعدام و سرانجام کشته می شود.
امروز با دیدن دومین فیلمی که از لارس فونتریر دیدم، یقین پید کردم که تم دردآور موجود در فیلم "شکستن امواج" منحصر به همان یک فیلم نبوده و انگار از عناصر اصلی خط فکری این کارگردان مطرح سینمای جهان است. آنچه که مسلم است، فوتریر هم مثل هر هنرمند دیگری خواه ناخواه دیدگاه و جهانبینی شخصی خود را هم به همراه موضوع و داستان اصلی که روایت می کند به فیلم تزریق می کند. این است که شاید با شنیدن خبر اخیر مبنی بر بستری شدن وی در یک بیمارستان روانی و آن هم به علت بروز افسردگی حاد، دچار شگفتی نشویم.
نگاه تیره کارگردان آنقدر بر اثر مسلط است که هر دو فیلم مطرح وی را تبدیل به بستری از واقعیات بدون زمان و مکان تبدیل می کند. در واقع چه "شکستن امواج" باشد چه "رقصنده در تاریکی" آنچه که بیننده در پیش و روی خود دارد، تصاویری است با نورپردازی مرده و رنگ های کدر. حال فرقی ندارد که داستان در انگلستان این سالها روی بدهد یا در آمریکای چهل و اندی سال قبل. نمی دانم طبق چه قاعده نشنیده ای و صرف تجربه دیده هایم، اعتقاد دارم که بسیار کمند هنرمندان و نویسندگانی که موفق به خلق چندین اثر مجزا و مستقل با چندین ایده بکر و پردازش های خلاقانه و گوناگون می شوند. و علت اصلی این موضوع از آنجا نشاُت می گیرد که دیدن قسمتی از نادیده های جهان تا زمان حیات هنرمند آنقدر در ذهن وی بسط و توسعه پیدا می کند که عملا وی دیگر مجال کافی برای پرداخت فصل نویی از بدعت و نوآوری نخواهد داشت. شاید به همین علت باشد بعضا می توانیم بگوییم که مثلا درونمایه فیلم های برگمان، غربت انسان جدید در سال ها اخیر است و ...